تبليغاتX
انتظار ، صداقت بقای عشق

انتظار ، صداقت بقای عشق

انتظار تضمین آمدن لحظات وصال است و خوشبختی

هوالمعاذ

 

خدا یا

آغاز کردم زندگی را با نام تو

با یاد تو

با عشق به تو

با دانایی به عظمت تو

با درک قدرت تو

با همتی که به من دادی

با شهامتی که در خود دیدم

با توانایی که به من عطا نموده بودی

اما ....

و اما حال هر چه بیشتر جستجو می کنم کمتر آثاری از اینها را در خود می بینم .

بزرگی ، مهربانی ، با عظمتی ، با قدرتی ، اما در من دگرگونی ای ایجاد شده که خود نمی دانم

معنا و مفهومش چیست .

نمی دانم در خود سر گشته ام یا .............؟؟

اما ....

حال با دلی شکسته ، قلبی آکنده از نا امیدی و یاس ، دلی پریشان و غمگین ، روحی نگران و یا شاید حیران و سر گردان ، جسمی خسته و بی روح ، جز اینکه از تو بخواهم کمکم کنی تا کم از کم گمشده های هویدا در تو را پیدا کنم ، چه می توانم طلب کنم ؟

با خدا یا !

کمکم کن تا مانند گذشته ها تو را از اعماق وجودم حس کنم .

قدرتم ده تا همانند گذشته در مقابل نا برابریهای ذلت آور زندگی ، قد خم نکنم و استوار و پا بر جا در راهت بایستم .

همانند گذشته ها به دنیا بخندم و خنده دنیا را بر خود با مقابله در برابر رنجها و غصه هایش مهار کنم تا به زندگی بفهمانم که من به کوهی بزرگتر و استوارتر از او تکیه دادم و او در نظرم هیچ است .

با ر الها !

توانم ده تا تو را بیشتر و بهتر دوست بدارم . قدرتت و عظمتت را بیشتر و بهتر درک کنم .

وجود نازنینت را همچون گذشته در گنجینه قلبم بپرورانم .

غفورا !

از تو می خواهم سر گشتگیهای شیطانی وجودم را از من دور نمایی .

آمین

سوسن تابستان ۱۳۸۶

ایران / شیراز

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

داستان گل همیشه عاشق

سالهاست که این داستان رو خوندم . می تونم بگم هر روز یه بار اینو می خونم . نمی دونم چرا اما با خوندن این داستان احساس آرامش می کنم .روحم تزکیه می شه از هر چی غمه . می خوام احساس خوبم رو با همه دوستانم قسمت کنم . شاید واسه بعضی ها تکراری باشه اما واسه من همیشه تازگی داره

روزی شقایق گفت با خنده : نه بیمارم نه تبدارم , اگر سرخم چنان آتش , حدیث دیگری دارم . گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی . نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی . یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود و صحرا در عطش میسوخت , تمام غنچه ها تشنه و من بی تاب و خشکیده , تنم در آتشی می سوخت , زه ره امد یکی خسته , به پایش خار بنشسته و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود . زآنچه زیر لب می
گفت شنیدم سخت شیدا بود
نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش افتاده بود , اما طبیبان گفته بودندش اگر یک شاخه گل آرد از ان نوعی که من بودم , بگیرند ریشه اش را و بسوزانند , شود مرحم برای دلبرش , آندم شفا یابد

چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیایان را ,بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده و یک دم هم نیاسوده, که افتاد چشم او ناگه به روی من . بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من . به آسانی مرا با را
ریشه از خاکم جدا کرد و !!!!!! به ره افتاد
و او می رفت و من در دست او بودم و او هر لحظه ای سر را رو به بالا ها, تشکر از خدا می کرد

پس از چندی هوا چون کوره ای آتش , زمین می سوخت و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت , با لب هایی که او تاول داشت می گفت : اما چه باید کرد !؟؟ در این صحرا که آبی نیست , به جانم هیچ تابی نیست . اگر گل ریشه اش سوزد که واااای بر من , برای دلبرم هرگز دوایی نیست . و زین گل که جدایی نیست .
خودش هم تشنه بود اما!!!!!!؛
نمی فهمید حالش را چنان می رفت و من در دست او بودم و حالا من ..... تمام هست او بودم
دلم می سوخت اما راه پایان کو !!؟؟ نه حتی آب , نسیمی در بیابان کو !!!؟؟؟
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت که ناگه روی زانو های خود خم شد , دگر از صبر او کم شد ,
دلش لبریز ماتم شد
کمی اندیشه کرد انگه , مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت . نشست و سینه را با سنگ خارایی ز هم بشکافت , ز هم بشکافت .. اما .......... آه صدای قلب او گویی جهان را زیر و رو می کرد , زمین و آسمان را
پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هر جا بود با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟؟
به جای آب خونش را به من می داد و بر لب هایش فریاد ........... بمان ای گل؛
بمان تو تاج سرم هستی , دوای دلبرم هستی . بمان ای گل . بمان ای گل

.و من ماندم
, نشان عشق و شیدایی و با این رنگ و زیبایی و نام من

شقایق شد . گل همیشه عاشق شد

 

 

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد 

+ نوشته شده در  21 May 2011ساعت 2:38  توسط سوسن مصباح  |