خدایاخدایا !!
آغاز کردم زندگی را با نام تو
با یاد تو
با عشق به تو
با دانایی به عظمت تو
با درک قدرت تو
با همتی که به من دادی
با شهامتی که در خود دیدم
با توانایی که به من عطا نمودی بودی
و اما
اما حال هر چه بیشتر جستجو میکنم ، کمتر آثاری از اینها رو در خود می بینم.
بزرگی ، مهربانی ، با عظمتی ، باقدرتی ، ولی من اینها را در خود گم کرده ام . نمی یابم یا شاید نمی دانم کجا جستجویشان کنم . در درون خود سر گشته ام یا ..... ؟
حال با دلی شکسته ، قلبی آکنده از یاس و ناامیدی ، دلی پریشان و غمگین ، روحی حیران و سرگشته و نگران و جسمی خسته و بی روح ،
جز اینکه از تو بخواهم کمکم کنی تا کم از کم گمشده های هویدا در درونم راپیدا کنم ، چه می توانم طلب کنم ؟
کمکم کن تا مانند گذشته ها تو را از اعماق وجودم حس کنم و روشناییت را باز هم در خود بیابم.
قدرتی ده تا همانند گذشته ها در مقابل نابرابریهای ذلت آور زندگی قد خم نکنم و استوار و پا برجا در راهت بایستم .
همانند گذشته ها به دنیا بخندم و خندهء دنیا را بر خود با مقابله در برابر رنجها و غصه هایش مهار کنم تا به زندگی بفهمانم که من ...
که من به کوهی بزرگتر و قدرتمند تر از او تکیه دادم و او در نظرم هیچ است.
بار الها !
توانم ده تا تو را بیشتر و بهتر دوست بدارم ،
قدرتت و عظمتت را بیشتر و بهتر درک نمایم ،
وجود نازنینت را همچو گذشته در خود بیابم ،
و قدرتم ده تا با یاری تو سرگشتگیهای شیطانی وجودم را از خود دور سازم .
< آمین>
سوسن
تابستان ۱۳۸۶ ، شیراز